![]() |
![]() |
|
| حیدر علی عنایتی بیدگلی |
|
چند روزی است که مثل طناب بی تاب کف اتاق افتاده ام .این همه مریضی یک دفعه از کجا می آید سراغم ، نمی دانم. یک سُرنگ گاوی می اندازند درون شاهرگم و نیمه جانی را که در آن هست می کشند. و بی حسّ و حال رها می شوم روی زمین. پلک هایم سبک و سنگین می شود .یک ساعت خواب هستم .یک ساعت نیمه بیدار .در خواب به همه جای دنیا سفرمی کنم و درنیمه بیداری خودم را با کتاب مشغول می کنم. قبلا هم این حرف ها را گفته ام .ولی دوباره امروز میل به گفتنش در درونم دیده می شود. میخ طویله فرو می کنند درجفت گوش هایم. مورچه زیر پوست سرم می دود. شُرشُر عرق می ریزم .خیس و لزج . نکبت . یکدفعه بدنم سرد می شود . یخ . سنگین . کرخت . به هرزحمتی هست برای پیش گیری از بو گرفتگی بیش از حد، تن لش را زیر دوش حمام می رسانم . زیر آب داغ هم احساس چاییدگی دارم. وقتی لیف به بدنم می مالم احساس مرده شوری را دارم که خودش ،خودش را می شورد.بعد نفس تنگی به مرحله بحران می رسد ،با ادا و اصول و سوت زدن و آوازهای من درآوردی، فرافکنی می کنم. تا حدودی رفع بحران می شود. عیال دم کرده گل گاوزبان را روی میز می گذارد و با زبانی که باعث عصبانیّت من نشود یاد آورمی گردد که ماه رجب است و فضیلت . معنی مُضمر و پنهانی این یاد آوری این است که باید آدم شد تا در زندگی احساس آسودگی داشته باشیم . چند روز قبل « اوصاف پارسایان » دکتر سروش را مرور می کردم که خیلی رُعب آور بود. هر وقت این کتاب را می خوانم ،وحشت بیشتری دربرمی گیردم. کنار گذاشتم و رفتم سراغ « قمار عاشقانه » . خُنُک آن قمار بازی که بباخت هرچه بودش بنماند هیچش الّا هوس قمار دیگر بعضی وقت ها یک بیت شعر ،جان و رمق تازه ایی به خواننده می دهد .من جایی ندیده ام این بیت مولانا را کسی تعبیر حماسی داشته باشد .ولی جدأ حماسی است . جدالی سهمگین میان روح و اندیشه های رو حانی با خواسته های دنیایی .مولانا چشم اندازهای گسترده ایی را پیش روی ما می گشاید . او فشرده زندگی را در یک عبارت می آورد. هم سنگین است .هم سبک . هم تلاطم است ، هم آرامش .ولی در نهایت جان افزاست . امروز مهران هم زنگ زده بود که برویم دست بوس سیّد شریف زاده ایی . و چون در تب می سوختم ،ازدرک آن محضر نورانی ،محروم ماندم. ازذکر نامش در این پُست به این دلیل که ممکن است عبارات نا دوست داشتنی هم در این پست ،به کار برده شود ،خود داری می کنم. ولی محضرش برایم موهبتی است. دوستان مدرسه ایی هم در این دوسه روز رعایت حالم را کرده اند و با خود گفته اند اگر به حال خود بمانم ، شاید به نفعم باشد. اگر فرداشب روبراه باشم قصد دارم مجلس نکوداشت حاج آقای سروی را شرکت کنم. ( مسجد فین کوچک ) . حاج آقای سروی آدم پاک طینتی است.کسی هم که این آستین را برای او بالا زده است ،انسان خوش قلب و بی شیله / پیله ایی است : محمود شریفی . ولی چرا اینقدر دیر؟ آقای سروی در شرایطی است ( که به لحاظ ضعف مزاج ) حتی شاید تا فرداشب هم امیدی به حیاتش نباشد . یک جمعه عصرهم قصد دارم بروم « سیّد ابوالّرضا » .( انجمن ادبی صبا شاخه اکثریّت ! ) . یکی دو بار ،علیرضا نسایی اس ام اس داده است که این انجمن دربعداز ظهر روزهای جمعه در محل « سیّد ابوالّرضا » /حیابان بابا افضل /پشت دبیرستان محمودیه سابق /کوچه ایی که روبروی سازمان آب واقع است /بر قرار می باشد. آقای نسایی یک رگ فامیلی هم با آران و بیدگلی ها دارد. ما با هم رفیقیم. دریک بعدازظهرخنک نیز قصد دارم بروم پانحل، دوتا بر بری بخرم با پنیر لیقوان و روی تخت جلوی فرش فروشی اش که حتما آب پاشی شده خواهد بود، عصرانه بخوریم و گپ یزنیم و از شعر سخن بگوییم. او در اس ام اس های اخیرش برای اینکه محکم کاری کرده باشد،یاد آور می گردد که در کاشان فقط یک انجمن ادبی به نام صبا موجود است و آن هم همانی است که با مدیرّیت خودش اداره می شود و پشت بندش اضافه می کند که این انجمن مجوّز رسمی از اداره فرهنگ و ارشاد کاشان دارد. در هرحال انجمن ادبی ،محلّی است برای هالی به هولی .باید رفت و یه چیزی یاد گرفت. من اگر یک ماشین می داشتم که فقط قدرت پیمودن سی کیلومتر ( از درخانه ام تا پشت باغ شاه فین را) می داشت،به همه انجمن ها سر می زدم. باغ فیروزان هم خیلی با حال است. یک نکته تازه نیز امروز بر دانسته های قبلی ام اضافه شد.موضوع آنقدر حائز اهمیّت نیست که برای اثباتش قسم یاد کنم. ولی باور کنید من تا امروز نمی دانستم که اگر بخواهند نان سنگک٬ در دو روی خود برشته باشد و کنجیدی، چه کار می کنند. خمیرمایه وجودی من جوری سرشته شده است که روز به روز سر به هواتر می شوم و کم دقّت تر. البته دقّت دارم. ولی دقّتم می رود روی چیزهایی که بقیه مردم با آن خیلی سرو کار ندارند. یک نانوایی سنگک هست در محلّه سر کوچه یخجال آران .شاطر و خلیفه اش ،هردو نوش آبادی هستند.جدأ آم های رئوف و وظیفه شناسی هستند . پُختشان حرف ندارد. البته نگاهشان به من کمی مشکوک است که چرا من می روم آنجا نان می خرم. امروز شاطرش گوش زد کرد که در بیدگل هم نانوایی شاطر دلوسی (زیر بازار ساطع ) هر روز پخت دارد. من خودرا به نشنیدن زدم. معمولا بیدگلی ها در این مواقع بهشان برمی خورد. اگر در توانشان باشد همانجا با طرف در گیر می شوند که این چه حرفی است که گفتی ؟ و اگردرتوانشان نباشد، می گذارند برای روزی که فرصت دست بیاید و تیغش را از پای یارو در بیاورند. ولی من نانم را خریدم و با خود گفتم : هالی به هولی ... درموقعی که منتظر نان بودم متوجه شدم برای نانی که قرار است در دو طرف، کنجیدی باشد ،یک بار قبل از پهن کردن چانه ،کنجید می پاشنتد روی پارو . و بعد وقتی که همان نان در تنور پهن شد ،دوباره یک مشت کنجد می پاسند روش .و البته برای همین چند گرم کنجد،صد و پنجاه یا دویست تومن از شما می گیرند. من امروز برای دو عدد نان ،یک هزاری ، گذاشتم روی پیشخوان. شاطر گفت : حسابمان پاک ! توت را نشسته نخورید. باور کنید این بیماری هفته اخیرمن به خاطر این است که در همین ماه گذشته من بیش از چند کیلو توت نشسته خوردم. اینجا گیلان و مازندران نیست. اینجا کویر پریشان و پرالتهاب است. با بیابان هایی پرازشاش شتر و پشکل گوسفند و سُرنگ های آلوده به ایدز . درسه ماه بهار تقریبا هر روز طوفان داریم و غبارهای خفه کننده. توت هم میوه ایی است مرطوب و چسبنده .طبیعی است همه ذرّاتی که درهوای صحرا شناور است ،جذب این میوه شیرین و خوش طعم می شود. حتی چیدن یک دانه توت از درحت و نشسته خوردن مساوی است با بلعیدن دنیایی از آلودگی . ولی من مشت مشت می خورم. سیرایی هم ندارم. شب جمعه است .خدایش بیامرزد عباس نوروزی را . دایی بنده بود. آخرین روز حیاتش قرار شددر بیمارستان ،یک بار دیگر او را عمل جرّاحی کنند، قبل ازعمل اصرار می کرد یک کاسه گوشت لوبیا و نان سنگک برایش بیاورند ،بخورد ، بعد روانه اتاق عملش کنند. او در زندگی اش دوازده بار رفت سفر حجّ واجب . شش/ هفت تا زن گرفت .دو سه میلیارد هم پول و زمین و باغ و املاک ،از خود به جا گذاشت . ولی تنها ارثیه ایی که از این دایی عزیز برای من به جا ماند، اول شکمش بود دوم بیماری قند. من وقتی می روم صحرا، ابلهانه توت می خورم. وقتی یکی از دوستانم می رود بالای درخت و پا به شاخه ها می کوبد،رویای احلام گونه ایی ٬خود را در من فرو می برد. و وقتی دانه های توت با آن صدای خفیف و پخته اش روی چادرشب زیر درخت، هبوط می کند ، من به اندازه همه احمد ابریشم چی مشعوف می شوم .و بی توجّه به همه آن چه که در اطرافم می گذرد ،دانه های توت را پی در پی می ریزم در دهانم. خُب ! خاک توسر ! این توت پراز شن و حاک است .معده تو تحمّل هضم ماسه بادی را که ندارد. رودل می کنی . و بعد سر گیجه . و تنگی نفس. اقلّا یا کم بخور یا بشور بخور. دوسه روز است درخیابان ،« مرتضای شاهه » را ندیدم .دلم برایش تنگ شده است.مرتضی شاه را که در محاوره محلی « مرتضای شاهه » صدا زده می شود ، تازه کشقش کرده ام. البته قبلا هم با هم رفیق بودیم .فامیل هم هستیم. ولی تازه متوجه شده ام استعداد شگرفی دربرقراری تعامل احتماعی شاد با دیگران را دارد. قصد دارم رفاقتم را با او تعمیق ببخشم. اصلا ببینید عزیزان ! ما وقتی می گوییم ؛ فخارخانه ، معنی اش می شود : گُل . همه گُل اند. گُل اندر گُل .
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم خرداد 1391ساعت 20:43 توسط حیدرعلی عنایتی بیدگلی |
|
|
سلام بر « دا »
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم خرداد 1391ساعت 1:51 توسط حیدرعلی عنایتی بیدگلی |
|
|
فریدون جان! تو هنوزنمی دانی بیکاری و درخانه نشستن چه لحظه های درد ناکی را به آدم تحمیل می کند. در تابستان برای من باد کولر هم مزید برعلّت می شود و میگرن ها و افسردگی ها ، مهلک . من اهل ورزش هم نیستم . پول و امکان مسافرت هم ندارم. انجمن های ادبی هم ساختار و حال و هوایش جوری است که وفتی رفتی اونجا هی باید بیخودی از این و آن تعریف و تمجید بکنی تا تحویلت بگیرند. اگر بخواهی کوچکترین حرفی بر خلاف اراده آنها بر زبان بیاوری،از جلسه بیرونت می اندازند. کتاب هم گران است. من سه نسخه کتاب به آقای سبزه ایی سفارش داده ام با تخفیف می شود پنجاه هزار تومن. از ترس عیال جرات ندارم بروم خانه کتاب کاشان،بردارم بیاورم خانه ،بخوانم . در ایّام نوروز وضع اس ام اس ها بد نبود . هم ما را به خوشگلی و قیافه امان امیدوار می ساخت ،هم سر گرممان می کرد. این لا مصّب ها هم ترکمان کردند. لذامن اکثر اوقات بیکاری ام را مجبورم یا طالبی فالوده کنم و بخورم، یا پای کامپیوتر بگذرانم . و چون نمی توانم به شبکه های اجتماعی دست رسی داشته باشم ،ناگزیرم در لینک های دوستان سرک بکشم . اکثراین لینک ها نیز خدایی اش نبودشان بهتراز بودشان است. بندگان خدا هیچ چی برای گفتن ندارند. روی این حساب، من بعداز مرغ سحر می آیم روی لینک تو . آنهم در روز، نه یکبار و دوبارو بلکه شاید بیست بارو سی بار. بلاخره لنگه کفش در بیابان غنیمتی است ... ولی حضرت عباسی ! من چه گناهی کرده ام که باید با دیدن این عکس علی مطهری که دو روز است در پستت قرار داده ایی ،اینقدر عقوبت پس بدهم؟ این عکس را بردار عکس مدیر انتشارات صدرا را بگذار. یا عکس فامیلش، لاریجانی را . یا عکس سعید مرتضوی را. اگر کس دیگری را نیافتی عکس اون فوتبالیسته را بذار که سابق پوسترش پنج تومن بود ( اسمش یادم نیست/ گل محمدی ؟ )
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم خرداد 1391ساعت 17:4 توسط حیدرعلی عنایتی بیدگلی |
|
|
ای سپیدار سپهر گوهرین رادمرد پهنه ایران زمین ای امیر خاطرات ماندگار یاور دل دادگان این دیار تا درفش آریا پاینده است بوستان خاتمی ها زنده است
هشتاد درصد مردمان کوچه دروازه بیدگل ( از مسجد محقق بگیربرو بالا تا محله توی ده ) خاتمی هستند. آقارضا خاتمی هم که در سه راه جمهوری لباس فروشی دارد ،مرد بسیار شریفی است . یکی ازامامان جمعه تهران نیز خاتمی است. نمی دانم ارسال کننده اس ام اس بالا که امروز برای حقیراین پیامک را محبّت کرده است منظورش کدام خاتمی است ؟ درفش آریا ؟؟؟!!! این دیگرچه صیغه ایی است ؟ خاتمی ها ی ایران اکثرا سید هستند . آنها را چه ارتباطی با درفش آریا ؟ ما فقط یک نفر را دربیدگل داریم که هنوز جرات می کند خود را « آریامهر » معرفی کند. آنهم حسین کفاش است زیر بازار ساطع . یکی هم در بازار کاشان بود به رحمت ایزدی پیوست . تازه هجدهمین پسر کاوه آهنگر نیزکه قارن نام داشت و به خون خواهی از برادرانش پرچم بردوش گرفت همان پرچم کاویانی پدرش بود ،اسم آریا نداشت . به قول رئیس جمهور محبوب احمدی نژاد جمعش کنین برید پی چُستون !
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم خرداد 1391ساعت 15:4 توسط حیدرعلی عنایتی بیدگلی |
|
|
خرمشهر ! زیبا بخواب و آسوده . با ستاره ها نجوا کن تا سحر شهدایت بوسه برلب هایت می زنند تا تازه بمانی . نجواکن.خرمشهر ! شهدایت هرشب در ساحلت شناورند. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم خرداد 1391ساعت 2:55 توسط حیدرعلی عنایتی بیدگلی |
|
|
هیچ وقت از خود پرسیده اید چرا در بیدگل این همه قبرستان هست جلوی دید مردم . ولی در آران فقط یک قبرستان هست ،آنهم پشت زیارت محمّد هلال ؟ آیا بیدگلی ها در زمان های گذشته نیز مثل حالا چشم دیدن یکدیگر را نداشته اند که حتی پس از مرگ هم از یک دیگر واهمه داشته اند ؟ من به یاد ندارم در دور آران برج و بارویی دیده باشم . ولی بیدگل محصور بود. زمانی که ما داشتیم سر از تخم در می آوردیم ، برج و باروی بیدگل هم درحال فرو ریختن بود . ولی در همین حصار گلی چندین قبرستان کوچک و بزرگ بود که هنوز هم دایر است. یعنی چه ؟ جدا یعنی چه ؟ این همه قبرستان چرا؟ آیا وجود امام زاده ها و بقاع متبرکه باعث شده است که ما در شهرمان با وفور قبرستان مواجه باشیم ؟ چرا این فراوانی در آران دیده نمی شود ؟ آن زمان ها که فاصله بیدگل تا آران بیش از نیم ساعت نبود ، چرا هرچه امامزاده از گوشه و کنار کشور فرار می کرد، بعد از قدم گذاشتن به پشت خطِ ّآهن،همه،جادهّ مختص آباد و دربریگ و سلمقان و جوب خونقاه را پیش می گرفتند؟ امّا فقط یکی از اینها راهی دشت آراندشت شد. تازه این یکی هم ،سن و سالش خیلی بیش از سن و سالِ پدرِ سِد خلیله نیست . ( خدا بیامرزد میرزا ابوالقاسم شریفیان را / نفسش گرم یود و دعایش می گرفت/او پدر سِدخلیله بود ) . من خوب به خاطر دارم همین جایی که حالا اداره تربیت بدنی شهر/ کمر خیابان نواّت صفوی / قرار دارد ،قبرستان بزرگی بود و همه قبرهایش سنگ چین بود. ( چه آجرهای صاف و محکمی داشت ! ) فخارخانه ایی هادر ابتدا مرده هایشان را همین جا دفن می کردند. بعد کم کم متروک شد و در بافت شهر فرو دفت. قطعا شما هرگز اسم نصرالله نوروزی به گوشتان نخورده است .پدر من در اوایل جوانی روزی دوسه بار عصبانی می شد و هروقت عصبانی می شد مستقیما می رفت سرگورنصرالله نوروزی و هر چه خاک وسنگ و کلوخ در آن بود ،بیرون می ریخت و جایش را با چیز دیگری پُر می کرد. دراین مواقع مادرم مثل بید برخود می لرزید و گریه می کرد.بعدها فهمیدم نصرالله نوروزی پدر بزرگ مادری من بوده است. و تازه من که او را ندیده بودم ،مادرم هم او را ندیده بوده است . پدرم هم چیزی از او به یاد نداشت . گمان نمی کنم در دنیا هیچ دامادی به اندازه پدر من به باغصوره ندیده ی خودش اینقدر فحش داده باشد. ولی این بدبخت در دنیا چه کرده بود که هر روز باید گورش شکافته می شد و دوباره پرمی شد ،برای من معلوم نبود. این چیزها باعث شده است هنوز هم به رغم اینکه همه ی شهر به خیابان های روشن و درخت و آب و سبزه تبدیل شده اند ، من همه جای این شهر را قبرستان می بینم . و وحشت. الان دقیقا وقتی خیابان شهدا را پشت سرمی گذارید و در رویروی درِ ستاد نماز جمعه قصد دارید وارد خیابان رجایی بشوید ، روبرویتان یک مغازه سبزی فروشی می بینید. جلوی این سبزی فروشی ، کنار جدول ، یک صندوق بزرگ پُست سیم های مخابرات را ملاحظه می کنید . سبز کم رنگ است. اینجا دقیقا محل قبر نصرالله نوروزی است . اینجا یک قبرستان بود که شهرت داشت به قبرستان « عظیمی ها » برخلاف قبرستان قبلی که همه سنگچین بود ،اینجا تمام قبرها شکل تخم مرغی را داشت که نیمی از آن ( از طرف شکم ) درون حاک باشد، نیم دیگرش بیرون. و کاهگلی.مردم به همین جا می گفتند : مزار. و هر وقت که درخانه ها دعوا می شد و اهل خانه خوابیدن در سینه مزار را برای هم آرزو می کردند ،بلافاصله همین نقطه برای من تداعی می شد. درچند قدمی این نقطه، قبرستان آبرومندانه تری بود که امروز بازسازی شده است و به مقبرت العلما مشهور شده است . قبلا می گفتیم : مقبره . نمی دانم قدمت امام زاده هادی بیشتر است یا امامزاده قاسم . ولی اینکه چرا امامزاده هادی برای مردن می آید و دشت سبز و پرآب و پر حاصلی مثل مسعود آباد ( آ ن زمان ) را انتخاب می کند،ولی امامزاده قاسم ، درست در میان رمل های داغ و ترسناک ( آن زمان ) دور از چشم هر جنبنده ایی ماوا می گزیند ٬ جای تامل است . و جالب اینجاست که محل زیارت امامزاده قاسم هیچ گاه به دفن اموات اختصاص نیافت. ولی زمین های صحن امام زاده هادی شناسنامه دار بخش زیادی از خانواده های مردم بیدگل در قرون گذشته شد. صحن امام زاده هادی بیدگل یک قبرستان عمومی است برای همه مردم بیدگل. ولی مردم محله علی اکبر در کنار دشت دولاب، زیارت شازده علی اکبر را دارند برای دفن اموات . این طرف تر،هفت امام زاده را داریم مخصوص سلمقانی ها که من اصلا دلم نمیاد مرگ بعضی هایشان را تا صد سال آینده ببینم . این محله هایی که در پنجاه سال اخیردر بیدگل به نام خیابان بیست و دوم بهمن و کارخانه برق و معین آباد و میرعماد و حاشیه بلوار گلستان شکل گرفته است، در اصل سر ریز محله های ویرانه و دربریگ و مختص آباد و یزلان و علی اکبر است که حدود ده / پانزده تا اما م زاده هم در کوچه پس کوچه های خود ذخیره دارند برای فردای قیامت . قبرستان های متعددی نیز قبلا درهمین حوالی بوده که الان نیست . بخشی هم موجود است. در ضلع جنوبی میدان کارحانه برق یک کوچه قرار دارد که به موازات خیابان معین آباد میاد بالا و ازخیابان صباحی بیدگلی سر در می آورد. این کوچه که در اصل مرز محلّه های مختص آباد قدیم و دربریگ قدیم را تشکیل می دهد ( و فقط خدا می داند من در بچه گی چند دست کتک در آن خورده ام ) ، دارای دو امامزاده و دو قبرستان است . یکی امامزاده عبداله در راست و یکی امامزاده اسماعیل در طرف چپ کوچه .منظورم این است که در اطراف کارخانه برق هر کجا که پا بگذاری بوی مرده استشمام می کنی . شازه هاشم / شازه حسین/ شازده ابراهیم / خوشبختانه در شب های جمعه و روزهای تعطیل این بو تبدل می شود به انواع عطرها و ادکلن هایی که ما حتی اسمشان را نمی دانیم . ولی همه را می توان تحت یک نام، نام گذاری کرد : دلپذیر ! درحدیث داریم که در دو روز آخر هفته ،همه فرشتگان خوشگل خدا می آیند روی زمین تا اگر کسی نامه ای / تلفنی / اس ام اسی / نذری / حاجتی و خلاصه کاری / چیزی با آنها دارد با آنها مطرح کند.
......................................................................
سلام
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم خرداد 1391ساعت 19:42 توسط حیدرعلی عنایتی بیدگلی |
|
|
سهم هر کس برای کشورش چقدر است؟ آدم ها تا چه حد برای کشورشان هزینه می کنند؟ در پاسخ به این سئوال باید گفت بعضی آدم ها فقط تا حد خود و خانواده تلاش می کنند. برخی برای شهرشان می کوشند. کسانی هم پرش فکرشان تا حد کشورشان است و عده ای هم اندیشه اشان مرزهای جهانی را در می نوردد. در بزرگداشت فردوسی در خانه مهندس فرزانگان فرصت صحبت نیافتم. ولی می خواستم بگویم شاهنامه از زبان "بهرام" عالی ترین مرتبه انسانیت و گذشت و بزرگواری و بشر دوستی را بیان می کند. بهرام در جدال با تژاو تورانی زخمی می شود. وقتی تژاو دستگیر می شود، بهرام می گوید: او را نکشید که هر کس کشته شود از خانواده بشری است : که گر من کشم یا کشی پیش من برادر بود کشته یا خویش من بینش بلند فردوسی جهانی است و به جرات می توان اعلام کرد که شاهنامه یک کتاب جهانی است. به همین ترتیب هر کس هم که ایران و شاهنامه در خونش برود، اندیشه اش تحت تاثیر قرار می گیرد و فرهنگ دغدغه او می شود. دغدغه ای ملی وحتی جهانی. بی شک آقای مسعود فرزانگان و همسرش خانم نرگس حمزه ای از چنین افرادی هستند. این زوج جوان با آن که فرهنگی نیستند از خیلی فرهنگی هایی که این نام را با خود می کشند، فرهنگی ترند و هر سال در خانه خود برای بزرگداشت فردوسی جشن می گیرند. این بار هم در چهارمین جشن بزرگداشت شاعر بزرگ حماسی ایران همه آمده بودند. بچه های نقد کتاب، بچه های شعر و نقد ادبی و اساتید و شاعران و نویسندگان. جلسه با اجرای آقای حیدر عنایتی و با سخنان استاد احمد اسلامی شروع شد. استاد اسلامی با بیان فضای زندگی فردوسی نقش او را رنسانسی دانست که درفرهنگ ایران حرکت می کند. او که بر نهح البلاغه تسلط دارد، بین خرد مورد تاکید فروسی و اندیشه های حکیمانه امام علی ( ع ) پیوند ایجاد کرد. آقای "دکتر بهنیا " به عنوان سخنران بعدی از مظلومیت فردوسی و سختی های زندگی او گفت. رئیس اداره فرهنک و ارشاد اسلامی آران و بیدگل ، "میثم نمکی" ضمن گرامی داشت فردوسی از شخصیّت دکتر قمر آریان و دکتر زرین کوب و سیمین دانشور یاد کرد. "مهندس امینیان "،معاون پیشین سازمان میراث فرهنگی در زمینه فرهنگ و ادب کاشان ایراد سخن کرد و از یغمای جندقی شعر خواند. استاد صائم کاشانی و سرکار خانم زهرا رسول زاده نیز شعر خوانی کردند. کودکان این زوج عزیز ،" فرهمند و فرهدخت "،امسال تواناتر و پربارتر از گذشته با سرود زیبایشان یادی از ایران کردند و اشعاری از شاهنامه را در مورد خرد ورزی خواندند. اجرای موسیقی و صدای خوش هادی صباغی از دیگر برنامه ها بود. پایان بخش برنامه ها اهدای لوح یادبود به تلاش گران عرصه فرهنگ و صرف شام بود. اما یکی از جملات دلجسب این جلسه که تشویق حضار را در پی داشت ،جمله "دکتر فریور" ، استاد دانشگاه هاروارد، بود که جلسه گرامی داشت فردوسی را به بهشت تشبیه نمود. من هم فکر می کنم یکی از بهترین نشستنگاه ها در فرهنگ ایران شاهنامه است و خانه مسعود در چهارمین بزرگداشت با وجود فشردگی هوا چنین جایی بود. با این همه به نظر می رسد مسعود برای برنامه های آینده باید به فکر جای بزرگتری باشد تا دیگر اهالی فرهنگ هم نسیمی از شاهنامه را اسشمام کنند. http://nooshabad2007.blogfa.com/post-321.aspx ........................................................................................
|
|||||||||||||
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391ساعت 22:46 توسط حیدرعلی عنایتی بیدگلی |
|
|||||||||||||
|
سلام پنج میلون دلار با توجه به درآمد و هزینه ی زندگی در اون ور آب پولی نیست.یک معلم که برای تدریس به همین کشور امارات زپرتی می رود چیزی حدود پنج هزار دلار در ماه حقوق می گیرد (حدود ده پانزده برابر ما) طرف از پاسخ دادن طفره می رفت. بالاخره بعد از مدتی من و من کردن گفت یک میلیارد دلار(ناقابل). با این پول می شود هزار شبکه تلویزیونی راه انداخت. سلام شگفت زده نشو عزیز من ! مبلغ پول را بهانه کردم تا گفته باشم بیایید گول جشنواره هایی از نوع کن را نخوریم .این فیلم ها شاید مدعّی باشند که پیامی انسانی و جهانی دارند . ولی خدا می داند بی سروته هستند . نه تنها چیزی به ما نمی دهند که خیلی چیزها را ازما می گیرند. من البته برای نوشتن آن چیزی که در ذهنم می گذرد ،خیلی مشکل دارم. اولین مشکل این است که هر روز به موضوعات متعدّد می پردازم و ناچارم در بیان هر مطلب فشرده گویی کنم. آخرین مشکلم هم این است که مخاطبین من برغم قلّت،یک تکثّر عمیق و گسترده ایی را تشکیل می دهند. ( ببخشید پوشیده تر از این نمی توانستم از خود تعریف کنم ) شما به موضوع همین فیلم دقت کنید : دانشجوی دختری که استا دش دلبسته او می شود ... همه مردم دنیا صبح که از خانه بیرون می آیند شب موقع برگشت به خانه، یا به یکی دل بسته اند ،یا یکی را به خود دلبسته کرده اند.همه ی آدم ها در هم می لولند.وقتی هم که برای لولیدن ،کسی را نیافتند،در خودشان می لولند. من هنوز اگر قرار باشد خواب لطیفی ببینم همان پسر بجه ایی را در خواب می بینم که در کلاس یادش آمد کتابش را درخانه جا گذارده است .و چه خدایی بود آن شاخه گلی که در انتهای فیلم لای کتاب دیده می شد . کیارستمی در « خانه دوست کجاست» همه زیبایی های زندگی را برای من معنی کرد. این فیلم مکمل « خانه سیاه » فروغ بود. ولی رویهم رفته از « گزارش » که محصول سال های قبل از انقلاب است تا حالا که همین فیلمش مطرح شده ،من یکی را نتوانست است تحت تاثیر قرار بدهد. اخیرا هم رفت سر وقت حافظ که خدا نکند به سرش بزند فیلمی در این باره بسازد . خلاصه اینکه این حرف ها برای فاطی تنبان نمی شود .بشر ( بشر اندیش مند ما ) باید در راه چاره دیگری برای نجات هم نوعان خودش باشد.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391ساعت 22:4 توسط حیدرعلی عنایتی بیدگلی |
|
|
برای یک رابطه عاشقانه پنج میلیون دلار هزینه میشه ؟ مردم قدیم در این مواقع می پرسیدند ؟ مگه شا مرده ؟ تازه این عکسی که تو انتخاب کرده ایی نشان نمی دهد همه ماجرا بیش از پنج هزار تومن هزینه ببرد. همین امروز بیا برویم بلوار دشت دولاب باهم صحبت کنیم. سال 75 اگه یادت باشه شیخ رحمت با چرخ دستی دوره گردی می کرد و سوزن خیاّطی و نخ قرقره و سفیداب و لباس های زیر زنانه می فروخت . یه روز که مثل امروز بهار بود و هواهم خوش بود ،در حوالی خیابان محمد هلال ( آخر خیابان مفتح ) یک نفر از او قیمت یک قطعه لباس را می پرسد : : سی تومن خواهر ! قابل شمارا نداره . : اوه بابا! من خودم با همه مخلّفاتش سی تومن می فروشم ! با پنج میلیون دلار میدونی میشه چند تا مدرسه ساخت ؟ چند تا داروخانه در نقاط محروم دنیا ؟ چندتا دستگاه اتوبوس خرید در صحراهای آفریقا به راه انداخت ؟ کیارستمی؛بیضایی http://farzin84.blogfa.com/عباس کیارستمی، کارگردان هفتاد و یک ساله ایرانی، با تازهترین فیلمش، «مثل یک عاشق»، در شصت و پنجمین جشنواره فیلم کن حضور دارد و یکی از بختهای دریافت نخل طلا به شمار میآید.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391ساعت 13:33 توسط حیدرعلی عنایتی بیدگلی |
|
|
مرگ ناگهانی جوان نان آوری که درچشم بهم زدنی از « هست » ، « نیست » می شود چه معنایی می تواند داشته باشد جز اینکه ما همه داریم در جامعه ایی فاقد امنیّت ،عقوبتی را پس می دهیم که دلایلی ناشناخته دارد . خانواده ایمانیان محلّه ما برغم گستردگی و شاخه های تو درتو،عمدتا زاده و پرورده کویرو بیابان هستند و با پینه دست نان می خورند. و تا به یاد دارم بخشندگی و سخاوت را با عرق ریزی درزیر آفتاب کویر حفظ می کرده اند . خدا رحمت کند بانو « فاطمه سلطان » را . همیشه وقتی نوبرانه های دشت کدیش حاصل می شد ، هنوز از خورجین خالی نشده ، به درخانه همسایه ها می رساند. زن بسیار آبرومند و با محبتّی بود . بی دروغ . و یکی دو خانواده وابسته را با تعداد زیادی نوه دختر و پسر هدایت می کرد. یکی از این نوه ها که در همسایگی ما می زیست ، امشب با شقاوت تمام طعمه مرگ شد. : همین دم غروبی دربرگشت از سر کار در تاریکی جاده با موتور زده است به تنه یک جرالثّقیل و ... و پدر و مادری که در تمام عمر با ناداری و بیماری و زمین گیر شدگی زیسته اند ، زبانشان برای هر سخنی بند آمده است. دیروز ابوالفضل هاشمیان بر اثر برخورد موتور سیکلتش با ماشین جلویی به یک آخ هم نرسید. و امروز جوانی دیگر: امیر حسین پور غلام ( ایمانیان ) و این بار چندین خواهر و برادر نان خور منتظر او بودند که برایشان شام خواهد آورد.
مراسم تشییع همین امروز است. ساعت چهار و نیم / حسینیه فخارخانه
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391ساعت 12:11 توسط حیدرعلی عنایتی بیدگلی |
|
|
اگر روزی بلدوزری تیغش را بیاندازد زیر پل مواصلاتی شهرستان های آران و بیدگل/کاشان و همینطور ازابتدای جاده به سمت آران و بید گل، همه چیز را از جا بکند و بیاید جلو و غرّش کنان همه شهر آران و بیدگل با همه مردمانش و خانه هایش و خیابان ها و کوجه هایش و همه کارخانه ها و بانک ها و مغازه هایش و همه اداره ها و اماکن هایش و پارک ها و فلکه هایش و نیز دو باب دبیرستان احمد ابریشم چی و باشگاه عروسی و موسسه خیریه اش و هندوانه فروشی گرمکی در خیابان زینبه و همه ی مسجدها و حسینیه هایش... و همه آن چیزهای خوبی که من در این شهر سراغ دارم و احمد جمالی سراغ دارد و علی قمی سراغ دارد و حتی منبع آب قدیمش و حتی میوه فروشی عباس ساطع که همیشه میوه نسیه به من می دهد و حتی دوران درخشان حمومی گری علی اکبر چراغی در انتهای دهه شصت و سنگکی علی حجی آفا در ابتدای سرکوچه دراز و همینطور برود جلو /شرقا /غربا/ جنوبا/شمالا/ هست و نیست این شهر را بردارد برود جاده عباس آباد و بعد کارخانه فولاد را هم بیاورد رو بقیه و به رفتن ادامه بدهد برود به سمت کویر و بعد برود زیارت فیض آباد و آنجا را هم امان ندهد و بردارد برود دشت خاری و سنگاب آب آنجا را هم بردارد،از پلّه شقیه برود بالا و بعد برود همه را یکجا بریزد وسط دریاچه نمک ،فرقی به حال من یکی نمی کند. اصلا ما شهر میخواهیم چیکار که احتیاج به فرماندار داشته باشیم ؟ من البته دوست دارم اولین کسی باشم که به فرمانداری که صبح پنج شنبه گذشته بی خبر واردشهرما شد و روی صندلی اش نشست، تبریک گفته باشم. فرماندار بالاخره نماینده رسمی و قدرتمند دولت است در شهرستان. اطاعت از اوامر او هم مطاع است. ولی این جوری که درگوشه و کنار شنیده می شود بی خبریِ نه تنها مردم آران و بیدگل،بلکه بی خبری حتّی مسئولین اصلی شهر از ورود ایشان به آران و بیدگل بیش از آنکه ناراحت کننده باشد ،گیج کننده بوده است. آیا این فرماندار سنگی خواهد بود پیش پای تیمسار منصوری ؟ کاشانی ها در این ارتباط چه مواضعی خواهند داشت ؟ عمر قانونی شورای شهر فعلی آران و بیدگل و عمر قانونی ریاست جمهوری فعلی رو به پایان است. آیا فرماندار جدید قرار است دوره های بعدی این دونهاد را درشهرما به نفع گروه های خاصّی نمایندگی کند ؟ باندهای پشت پرده قدرت با چه مهارتی خواهند توانست خود را بر اوضاعی که معلوم نیست سمت و سویش کجاست، وفق بدهند. البته داستان هایی پر آب چشم در باب زد و خورد قدرت در سطخ استان اصفهان نیزشنیده می شود که ظاهرا منجر به روانه کردن ایشان به سوی ولایت ما شده است. (باید دید منابع ثقه در این باب چه می گویند) درهرحال آقای سلگی ( که بنابر شنیده ها هم جوان و هم فرزند شهید می باشد ) فعلا مهمان ماست. و مهمان حبیب خداست .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام اردیبهشت 1391ساعت 18:45 توسط حیدرعلی عنایتی بیدگلی |
|
|
یکی از لینک هایی که حقیر مرتب سر می زند و با دقت پی گیر مطالبش می باشد، وبلاگ علیرضا جندقیان است. علیرضا از همان روز اول که آمد معلوم بود دغدغه دارد و جسارت. و آمدنش باری به هر جهت نیست. نگاهش به اطراف نافذ است و تلاش دارد مستقل فکر کند . جوانانی به سن و سال علیرضا جوانانی هستند متعلّق به دهه هشتاد. تولّد و طفولیتّشان به سال های آخرجنگ بر می گردد و بازی های کودکانه اشان به دهه هفتاد . وچشم و گوششان به دنیا در زمانی باز شد که توسعه مخابرات و برخورداری از اخبارجهان خارج و درگیر شدن با فرهنگ جهانی و آشنایی با حقوق بشر و شگفتی دربرابرجابه جایی لحظه به لحظه ارزش ها ، فراگیر شد و همه جایی. و در عرصه ملّی و درون کشوری ، درست در همین دهه بود که شاهد اوج و فرود پدیده ایی به نام اصلاحات و خاتمی و گفت و گوهایی برسر چندی و چونی اداره مملکت شدند. این نسل هنوز نمی داند برای نقد حکومت و جامعه چه الگویی را برای خود انتخاب کند. به خیابان بریزد و مرگ بر این و آن بگوید و شیشه خرد کند ؟ ( الگویی که برای او و پدر و مادرش بسیار گران تمام شد) . یا در خانه بنشیند و مدارا را مطالعه کند . شاید بالاترین فاجعه ایی که در مسیر پیشبرد جامعه ایرانی از بسترقانون و بویژه از بسترصداقت و یک رنگی مسئولین با ملّت، برای جوانان بالغ دهه ی هشتاد بوقوع پیوست ، فاجعه مناظره های دور دوم انتخاب احمدی نژاد بود . این مناظره ها سرشار از دغل بازی هایی بود که طبیعتا برنده آن نیز کسی بود که دغل باز تر از بقیه بود.و بازنده آن ملّتی بودند که برقراری روح صداقت و مساوات و آزادی را در هنگامه مناظره ها برای جامعه خود ،کورخوانده بودند. و عواقب آن ،همین است که حالا می بینیم. جوانانی از تیپ نویسنده « شیدا ی شب ۲ » هنوز در تب و تاب این هستند که چه خواهد شد ؟ لذا برای تمرین بر سر دست یابی به راهکارهایی برای اداره درست جامعه کلان کشوری، در حال حاضر الگوهای کوچکتر و قابل مطالعه تری مثل شهر و زادگاه خود را برای نقد برمی گزینند تا تجربه آزمون و خطا را داشته باشند برای فردایی دیگر . « فرهنگ بیدگل به کجا می رود؟ »/ نوشته های اخیر علیرضا جندقیان/ نمونه ای از تمرین ها است.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391ساعت 17:51 توسط حیدرعلی عنایتی بیدگلی |
|
|
نخستین بار که شما را دیدم ،روی سن سالن کانون شهید عربیان نقش باغبان یک پارک رابازی می کردید که حیلی هنرمندانه بود.(تقریبا ده سال قبل) . آن نمایش را همه بچه های هنرمند بیدگل تدارک دیده بودند. نمایش کمیک و شادی بود. بعداز آن دیگرمن نتوانستم پیگیر این قبیل اتفاقات هنری شهرم باشم.ظاهرا گروه هنرمندی که آن زمان انسجام داشتند و هدف،الان از هم پاشیده هستند و بی هدف. با این حال هنوزهم که گَه /گُداری شمارا در کوچه و خیابان می بینم احساس می کنم ، نشاط وسرشاری ات حفظ شده است. خدا سلامتی به خودت و زن و بچه ات بدهد. امروز وبلاگت را که تازه لینک کرده ام، خواندم .وبلاگت هم مثل خودت شاد است و گریزان از رنگ و ریا. زبان باستانی شهر ما البته مثل همه زبان های سوخته دنیا هیچ گاه حیاتی دوباره نخواهد یافت.ولی کارهایی از نوع کارهای تو باعث می شود که این زیان فخیم فراموش نشود.تلاش هایی از نوع تلاش های شما، انسان را از مرداب شدگی نجات می دهد و چون آب جاری شناور می سازد. ولی لوگوی وبلاگت بخصوص منظره سرسبزبالا تناسب چندانی با بافت اقلیمی شهر ما ندارد. کویر نشینان البته نگاهشان به سبزه نگاهی از روی عقده و حسرت است .خاصّه زندگی ماشین زده و مصرف زده امروز که مجبورمان کرده است شکممان را هر روزبا غذاهای مصنوعی و سرطان زا ( تهیه شده از نایلون و چوب و زباله ) پرکنیم و در ارتباطات خفه کننده و دروغ اجتماعی،چون طاعون زده ها به دنبال هم بدویم،ضرورت سبزه و درخت را در اطرافمان چند برابرساخته است. (یا حداقل باید دلمان را به عکس و تصویر و فیلمش خوش کنیم !) با این حال چون کار اصلی شما در این وبلاگ زبان باستانی آران و بیدگل است،اگر عکسی از بافت قدیمی محله هایی چون عبدالصمد یا وشاد در پس زمینه داشته باشید ، به مفهوم اصلی کارتان نزدیک تر خواهد بود.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391ساعت 14:31 توسط حیدرعلی عنایتی بیدگلی |
|
|
در جشنی که امشب در خانه مسعود برای بزرگداشت فردوسی بر گزار شد ،جا داشت که شخصّیتی مثل دکتر اسلامی ندوشن نیز حضور می داشت .اگر او هم نمی بود از حضور کسانی چون دکتر منصور رستگار فسایی و دیگرانی که در سال های اخیر برای شاهنامه کار کرده اند،می شد بهره مند شد. اینکه عر ض می کنم از این بزرگان هم می شود استفاده برد ،صرفا برای شنیدن صحبت های آنها نیست. (صحبت های آنها در کتاب ها و مطبوعات هم هست ) شخصّیت هایی چون اینان در گوشه و کنار مملکت هستند که هرسال در سالگرد بزرگداشت فردوسی ،دلشان می طپد بشنوند در کجای مملکت سخن از فردو سی و شاهنامه است . و طبیعتا وقتی بشنوند یک زوج جوان برغم دور بودن از مشاغل فرهنگی دولتی هرسال در خانه خود برای تولّد فردوسی جشن می گیرند و با تقبّل زحمت و هزینه بالا، خانواده هایی را اعم از استاد و دانشجو و شاعر و نویسنده گرد هم می آورند تا در باره حکیم توس سخن بگویند و سخن بشنوند ،خیلی خوشحال می شوند. و وقتی نتیجه زحماتشان را ببینند که تا کجا ریشه دوانده است با امید و شعف بیشتری به زندگی چشم می دوزند. امشب چهارمین جشن بزرگداشت شاعر بزرگ حماسی ایران در خانه مسعود با سخنان استاد احمد اسلامی شروع شد. استاد اسلامی که انسی دائمی با نهح البلاغه دارد میان خرد مورد تاکید فروسی و اندیشه های حکیمانه امام علی ( ع ) پیوند تازه ایی ایجاد کرد. استاد برومند ،دکتر بهنیا سخنران بعدی بود که سختی های زندگی فردوسی را برشمرد. صحبت های کوتاه میثم نمکی رئیس اداره فرهنک و ارشاد اسلامی آران و بیدگل ،در باب شخصیّت دکتر قمر آریان بود.و اشاره مهندس امینیان ( معاون پیشین سازمان میراث فرهنگی کشور ) در زمینه فرهنگ و ادب کاشان در دوره معاصر ایران ، ایراد شد. اجرای موسیقی را دو تن از فرزندان با استعداد آران و بیدگل ( جعفری / زاهدی ) به عهده داشتند و استاد صائم کاشانی و سرکار خانم زهرا رسول زاده شعر خوانی داشتند . هادی صباغی دوبار با صدای رسایش خواند و فرهمند و فرهدخت ( دختر و پسر کم سال مسعود ) اشعاری از فردوسی را از حفظ خواندند. شب خیلی شادی بود. دوستان نقد کتاب ، دوستان مسعود ، همکاران فرهنگی ،دکتر کبرایی ، دکتر فریور ،خانم اخوان ،عباس صابری ،محمد فرزانگان٬ عبدالصمد رحمان ٬ مهران سرمدیان و آقای سعید، در محلس بودند. جای دو نفر خالی بود : استاد محمد عطیمی / استاد علی ستاری
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391ساعت 0:51 توسط حیدرعلی عنایتی بیدگلی |
|
|
غیر ممکن است من در زندگی به کسی دل بسته باشم و بعد از او دل بریده باشم . آقای فیروزی پور از همان روز اوّل که به آران و بیدگل وارد شد ، بر خلاف همه مردم که از پذیرش او اکراه داشتند، در دل من جای گرفت. من نه آدمی دولتی بودم . نه نانی در فرمانداری داشتم . و نه اساسا کاری به مسائل باندی و خط بازی های رایج شهر داشتم و دارم. اتفاقا روی کار آمدن آقای فیروزی پور در زمانی بود که همه وجودم در خشم از روی کار آمدن احمدی نژاد می سوخت. ولی با این حال ،در یکی دو برخورد با این معّلم آفتاب خورده کویری متوّجه شدم آدم سلیم النفّسی است. به نحوی که چند بار خواستم به دفترش بروم و از او بخواهم که اگر کاری از دست من بر می آید ، در خدمتش باشم. ولی نه مکانیزم قانونی چنین اجازه ایی را به من می داد، نه شرایط عمومی شهر. آقای فیروزی پور نه قیافه خوشگلی دارد نه چندان خوش صحبت است. لهجه ی دهاتی او تا حدودی روی ذهن مخاطب نا دلنشین است . ولی سیرت خدایی او در این چند سال برای بسیاری از کسان روشن شد .در لبخندش کوچکترین دو رویی و نفاق احساس نشد . و همواره با حوصله و برد باری ، برای مردم حرمتی واقعی قائل بود. اگرچه شاید خیلی ها هنوز هم از روی بخل و غرض ورزی ، یا به خاطر کینه ایی که عموما از وضعیت کلّی کشوردر دل دارند،حاضر نباشند ،دوران خدمت آقای فیروزی پور را دوران موفّقی بنامند . ولی او موفّق بود. امروز آخرین روز و آ خرین ساعات حضور او ست در فرمانداری آران و بیدگل . من از ته قلب برای خودش و خانواده اش آرزوی سلامت دارم .
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 12:19 توسط حیدرعلی عنایتی بیدگلی |
|
|
« آیتالله خامنهای در دیدار با اعضای انجمن اهل قلم در سال ۱۳۸۱ در موافقت با تجلیل از فردوسی میگوید : « من یک وقت گفتم که "اسفندیار" مثل این بچه حزباللّهیهاى امروز خودِ ماست! در فرهنگ شاهنامه یک حزباللّهى غیور دینخواه مبارز وجود دارد. بله؛ این کارها را شما بکنید تا دیگران نکنند. شما که نکردید، دیگران مىکنند »
خواندن پست بالا شگفت زده ام کرد. مقام معظّم رهبری به خوبی با فرهنگ ایران زمین آشنا هستند.متون ادبی و تاریخی البته می تواند براساس نگاه « هرمنوتیک » با برداشت های متفاوتی تاویل گردد.
امّا داستان رستم و اسفندیار در بردارنده حرکت و پویایی نماد وطن پرستی ایران( رستم ) در یکی از هیجان انگیز ترین دوره های اسطوره ایی تاریخ ماست.که در نهایت به وقوع فاجعه می انجامد. اگر چه این دو نماد ( رستم و اسفندیار ) دارای تضاد و دوگانگی هایی هستند . ولی هیچ گونه خبث و ناپاکی دروجود هریک از این دو پهلوان دیده نمی شود. و اتفاقا تراژدی از همین نقطه آغاز می شود. اسفندیار جوانی می کند و با وجود نصیحت های کتایون به جنگ رستم می شتابد . رستم آبرو و حیثیّت ایران به شمار می رود. امّا اسفندیار که از تخمه و نژادی نه جندان خالص ایرانی است برای رسیدن به تاج شاهی ایران بنا برتاکید پدرش گشتاسب برای کشتن رستم یا (حد اقل) به اسارت درآوردن او به سوی سیستان روانه می شود. و این درحالی است که وجود رستم در زابل هیچ گونه خطری را متوجه جکومت مرکزی ایرن نمی کند که در دست گشتاسب است .رستم دوران کهن سالی خود را پس از بر کناری سلسله کیکاووسیه در زادگاه خود پشت سر می گذارد. ولی خیره سری اسفندیار برای رسیدن به قدرت، آغاز یکی از تراژدی های جهان شاهنامه را شکل می دهد. فراموش نکنیم که رستم به هیچ وجه خواهان رو در رو شدن با اسفندیار نیست .چند بار به او نصیحت می کند که دست از لجاجت بردارد. امّا اسفندیاردر غرور رویین تن بودن خود غرق است و بر اسارت یا جنگ و ( به گمان خود ) کشته شدن رستم که یکی از نمادهای توحید و یگانه پرستی شاهنامه است پای می فشارد. و نتیجه خونبار این نبرد باعث می شوداسفندیار در آخرین لحظه های حیات با تلخی جانگدازی پدر را مقصّر این بد فرجامی بشمارد.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 23:35 توسط حیدرعلی عنایتی بیدگلی |
|
|
نحوه آشنایی صاحب خانه با همسرش در دوره جوانی اشان را می پرسم . عشق در سرزمین های شرق همواره از فاصله ی طبقاتی میان عاشق و معشوق برخوردار بوده است. این فاصله های تحمیلی را پای عشق به راحتی طی می کند. یکی از ازدواج های خیلی معنا دار و پر شور ، برای من داستان ازدواج موسی (ع) با دختر شعیب (ع) است و اجیر شدگی موسی برای چرای گوسفندان شعیب. نفس پنهان زندگی درعشق می طپد . دلبستگی یک دختر و پسر آنقدر شیرین و با شکوه است که هرچه با خود فکر می کنم واژه دیگری را برای توصیف آن پیدا نمی کنم جز شیرینی و شکوه . اولین نگاهی را که دختر و پسر در آغاز جوانی در چشم هم می دوزند،برای همیشه با آنها هست. بادهای بهاری، عطش های تابستان،غروب های پاییزو بسته بودن پنجره های اتاق در روزهای سرد زمستان و هرمی که روی شیشه های پنجره می نشیند، همیشه معنای اصلی خود را برای مردان و زنانی پیدا می کند که در جوانی طعم عشق را چشیده باشند. آقای علاء الدیّنی می گوید که در مزرعه پدر همسرش شاگردی می کرده است و بعد به دختر او علاقه مند می شود . کومه چوبی آفای علاء الدّینی بیش از پنجاه سال است که در میان برف های اورازان فرو نشسته است . با پنجره هایی بسته و هرم گرفته . . اورازان را درحالی باید ترک کینم که میل بازدید مجدّد آن را ندارم. این عدم تمایل به این باز می گردد که دیگز سیمینی نیست تا از جلال زندگی اش سخن بگوید. وعجیب این دل صاحب مُرده گرفته است.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 21:35 توسط حیدرعلی عنایتی بیدگلی |
|
|
خیلی سال بود پذیرایی با قهوه درمجالس ترحیم آران و بیدگل منسوخ شده بود .ولی دو سه سالی است که مجدّدا این رسم زنده شده است. قهوه نوشیدنی انرژیکی است.به شرطی که خوب از عمل درآمده باشد. خدا بیامرزد اسدالله نیکروش را. از مردان ملایم و با حیای محلّه ما بود.در بیشتر مجالس ترحیم محله ما ،پختن قهوه به عهده او بود. دیگ بزرگی را روی بار می گذاشت و وقتی قهوه قُل قُل می جوشید ،یک تیکه زغال می انداخت داخل دیگ . گاز هم نبود . با هیزم می پختند. قهوه ها خیلی خوش طعم بود آن روزها . ولی حالا این جوری نیست . اصلا نمی چسبد. و عجیب این سال ها ،دور ازجان ،مرگ و میر زیاد شده است. انسان به سرعت باد از خاطره همنوعانش محو می شود. و مجالس یاد بود مجالسی هاج و واج و بی سرو ته است. در آران و بیدگل خیلی ها مایل هستند هنوزهم به صورت هیئتی به مجلس ترحیم بروند .خیلی ها دوست دارند به صورت صنفی و گروهی در این مجالس حضور داشته باشند. بعضی ها هم فامیلی وخانوادگی می روند . و همه اینها بستگی به این دارد که اطرافیان و وابسته های مُرده،کی باشند و بچهّ کدام محل باشند. من بهترین مجلس ترحیم را در آران و بیدگل مجلسی می دانم که در مسجد قاضی بر گزار می شود. این مسجد به دلیل ستون های متعدّد و قطوری که دارد ، تازه وارد مجبور نیست چشم در چشم همه حاضرین بیندازد. قرار گرفتن در مسجد های چهار گوش که تو الزاما همه مردم را می بینی ،درد آور است. به خدای احد و واحد، من دو سه هفته پیش برای فاتحه خوانی رفته بودم مسجد شاهزاده هادی بیدگل، ناگهان نگاهم تو صورت یک نفر افتاد که احساس کردم یک عقرب هفت بنده سیاه دارد نیش در قلبم فرو می کند. من نمی دانم شما تا حالا « پرهّ دماغ » شنیده اید یا نه ؟ ما چند تا چیز داریم که پرهّ دارد. مثلا پرهّ پنکه . پرهّ چرخ چاه . ولی پره ّدماغ مثل پرهّ پنکه و چرخ چاه نیست . همان لبه سوراخ دماغ را اگر گشاد باشد ، می گویند : پرهّ این یارو که عرض می کنم مثل عقرب با نگاهش نیشم می زد ،پرهّ های دماغش تکان تکان می خورد و به من نگاه می کرد. مدت ها بود به خدا و پیغمبر و معصومین التماس می کردم ، کمی چهره اش را از ذهنم محو کند که من اینقدر اذیّت نشوم .آن روز پنج شنبه عصر که به آن مجلس وارد شدم، تازه داشتم عادت می کردم که کمی فراموشش کنم که دوباره آن دیدار لعنتی اتفاق افتاد. باقلوا شیرینی سنگینی است.شما اگر یک روز دو تا باقلوا بخورید ،مثل این است که یک سنگ کیلو سر دلتان قرار گرفته باشد.تا همین چند سال پیش همه مردم شهر ما فکر می کردند که این فقط حسن خانَ است که همه مجالس ترحیم را حضور پیدا می کند. ولی حالا گاه اتفاق می افتد که همه ما مجبور می شویم به خاطر رو در بایستی روزانه سه / چهار /پنج /شش/ هفت/... مجلس ترحیم را سر بزنیم و همین تعداد هم نادیده می گیریم . حالا شما حساب کنید اگر بخواهیم درهر مجلس (باز هم از روی رو در بایستی) یک باقلوا بخوریم ، نتیجه چه می شود. پس بهتراست پذیرایی با باقلوا حذف گردد. شما تا حالا دیده اید یک نفر شش تا پسر داشته باشد و هر وقت که مثلا بخواهد برود حسینیه چارسوق آران ،با شش تا پسرهایش برود . همه هم با کت و شلوار نو ؟ من دیده ام. مجموعا حدود چهار میلیون فقط پول کت و شلوارشان می شود . هنوزدر آران و بیدگل رسم نشده است که یکی از مجالس ختم و هفت و چهلم و سال و عید یک متوّفا را حذف و مثلا هزینه اش را خیرات کنند. در واقع کسی جرات این کار را ندارد. ولی خیلی دلم میخواد بازماندگان من، پس از مرگم ،این کار را در مورد مجالس من بکنند. حداقل با این کار اولا مثل دیگر صاحبان مُرده های محله ما ، فحش نخواهند گرفت ،دوما یک خدا پدر بیامرزی برای خودشان خواهند خرید. ..........................
رونوشت : عباس جمالی : کلید دارحسینیه فخارخانه / جعفردشتبانی : قاری قرآن / ابولفضل پنجی: اکو / ناصر مردادی: چایی ریز/ حسن هارونی : مداح / غلام رضا ساکتی : متولی مسجد شاهزاده هادی بیدگل / و همه اعضای محترم شهرک صنعتی صباحی بیدگلی .
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 1:26 توسط حیدرعلی عنایتی بیدگلی |
|
|
همین امروزپسین که به صحرا رفته بودم ، لحظه ای نسیم از لابه لای تمام عطر های خوش اردی بهشتی اش بوی تورا به مشامم رساند ، من چشمهای همیشه منتظرم را تفت دادم میان درختان باغها ی اطراف ، تا شاید در لابه لای بو ته های نورس ، تو را ببینم . اما تو نبودی ! با خود گفتم : باز هم هوایی شد ه ام ، این بو های اردی بهشتی دوباره دیوانه ام کرده اند. به شهرکه باز گشتم ، شب تازه چادر سیاهش را بر روی شهر کشید بود.همین سر چراغی بود که نشستم روی جدول کنار خیابان تا خستگی عصرگاهی رااز تنم بیرون کنم . خیابان پر بود از صداهای نا هنجار و بو های مکمل ، سیگار ، دود اگزوزموتورها و روغن نیمه سوخته ... از روی سکو که بلند شدم باز دوباره عطر تو را حس کردم ، اما خودم را به حواس پرتی های شبانه متهم کردم ، به آلرژی های بهاری . این بار چشم هایم را به همه چیز بسته بودم حتی به خودم اما تو من را از پشت شیشه ماشینت می پاییدی ، چند قدمی که رد شدم صدایی من را به خود آورد وقتی برگشتم تو را دیدم ! راستش را بخواهی چند بار تورا در رویا های ذهنم دیده بودم ، چقدر به اسطوره های خیالم نزدیک بودی ، وقتی که زبان گشودی چون شعری در من جاری شدی از چشم هایت می شد قصه های نا گفته ای را خواند چقدر دلم می خواست تا پایان تمام این شب های باقی مانده اردی بهشت حرف های تو را بشنوم ، خاتون خوب قصه های من تو چشمها یت را روی هم گذاشته بودی تا از لا به لای صداهای نا ملایم خیابان هارمونی شعرهای من را جدا کنی ، سر بکشی و حظ ببری... ................................................................... همین امروز بعداز ظهر که مثل همیشه به صحرای اطزاف رفته بودم ، لحظه ای نسیم از میان تمام عطر های خوش اردی بهشتی اش بوی تورا به مشامم رساند . من چشم های همیشه منتظرم راچرخاندم در میان درختا ن دشت های دور و بر ، تا شاید در لابه لای بو ته های نورس ، تو را ببینم . اما تو نبودی ! با خود گفتم : باز هم هوایی شد ه ام ، این بو های اردی بهشتی دوباره دیوانه ام کرده اند. به شهرکه باز گشتم تازه شب ، چادر سیاهش را بر هم جا افکنده بود.همین دم غروبی بود که نشستم روی جدول کنار خیابان تا رویای عصرگاهی بعداز طهر را دوباره مرور کنم . خیابان پر بود از صداهای نا هنجار و بو های آزار دهنده .سیگار ، دود اگزوزموتورها و روغن نیمه سوخته .... از لبه ی جدول که بلند شدم باز دوباره عطر تو را حس کردم . اما خود را به حواس پرتی های شبانه متهم کردم. به آلرژی های بهاری . این بار پلک هایم را به روی همه چیز بسته بودم حتی به روی خودم. اما تو من را از پشت شیشه ماشینت می پاییدی. چند قدمی که رد شدم صدایی من را به خود آورد وقتی برگشتم تو را دیدم ! راستش را بخواهی چند بار تو را در رویا هایم دیده بودم .چقدر به شخصیت های خیالم نزدیک بودی . وقتی که زبان گشودی چون شعری در من جاری گشتی . از چشم هایت می شد قصه های نا گفته ای را خواند . چقدر دلم می خواست تا پایان تمام این شب های باقی مانده اردی بهشت حرف های تو را بشنوم . خاتون خوب قصه های من تو چشمها یت را روی هم گذاشته بودی تا از ازدحام صداهای نا ملایم خیابان هارمونی شعرهای من را یکی یکی از هم جدا کنی ، سر بکشی و ... ....................................... حسین بیدگلی در انتخاب واژه های مناسب برای متن های عاطفی اش کم دقتی می کند. خیلی به ندرت از کلمات مترادف استفاده می کند . این در حالی است که به کار گیری کلمات همردیف باعث تنوّع نثر می شود. درترسیم جغرافیای حوادث خطوط اساسی را رعایت نمی کند. دشت را با همان حال و هوا وصف می کند که شهر را. ناهماهنگی واژه های فراموش شده با واژهای امروزی از دیگر مشخصّات نثر اوست : پسین / هارمونی کلمه سکو را که در زبان فارسی فقط به سکو اطلاق می شود به جای جدول کنار خیابان به کار می گیرد . اصطلاح سر چراغ را که در عرف کاسب کارانه متداول است خطاب به معشوقه ( یا فرد رویایی اش ) مورد استفاده قرار می دهد . حظ بردن را به او نسبت می دهد . در حالیکه حظّی در کار نیست .
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 22:22 توسط حیدرعلی عنایتی بیدگلی |
|
|
من شنیده ام در سفری که شاه عبّاس دوم به کاشان داشته است ، دستور می دهد برادران حزب اللهی آن زمان ٬ ازهزار و پانصد خانوار یهودی ساکن کاشان / به شرط عدم پذیرش دین اسلام و مذهب تشّیع / ترتیب همه را داده و از دم تیغ بگذرانند . ( احتمالا پدر سوخته های صهوینیست را! ) . در آن زمان ملّا محسن فیض کاشانی که چند سالی سمت امام جمعه گی مسجد شاه اصفهان را به حکم شاه، عهده دار بوده است، به دلیل کدورتی که از شاه خون ریز صفوی در دل پیدا کرده بوده است ، خداحافظی نکرده از اصفهان به زادگاه خود برگشته و در قمصر کاشان مشغول استراحت بوده است. بعداز چندی ظاهرا شاه برای استمالت از این فقیه روشن بین، به کاشان سفر می کند. شب هایی که من برای ساعاتی متمادی در صحرا به سر می برم ، خیلی حال توپی پیدا می کنم. دوستان هستند. چایی و تخمه و شام و هندوانه و توت و ... وقتی هم که به خانه بر می گردم ،چون خیلی حرف زده ام و طبیعتا مقدار زیادی انرژی تخلیه کرده ام ، زود به خواب رفته و خواب راحتی دارم. دیشب هم در صحرا ،خیلی حالم توپ بود . حتی از میدان توپخانه تهران هم توپ تر بود. نماز جماعت را با آقای مکارم خواندیم .مهندس امینیان بودند. مهران هم بود .آفای باغبانزاده بود. دو سه تا همکاران هم بودند. چند نفری می شدیم .
آفتاب لبِ بوم ِ سماور جوشه / یارُم تنگ طلا بر دوش گرفته ، غمزه می فروشه /
یه دونه انار دو دونه انار سی صد دونه مروارید می شکنه گل می پاشه گل دختر قوچانی
................................................ آخ دختر قوچانی آخ دختر قوچانی آخ دختر قوچانی .......................................... درمیان خواننده های ایرانی ،هیچ کس به زیبایی خانم گلوریا روحانی ، آهنگ های فولکلور ایران را اجرا نمی کرد.البته عرض کردم چون دیشب حالم خیلی توپ بود، این سه بیت آخر را موقع اجرا در دشت ، به متن اصلی اضافه کردم . بعد، صحبت از این خواننده ایی پیش آمد که اخیرا آهنگی خوانده است و توهین کرده است به دنیای شیعه و برادران حزب اللهی بهترین را ه را همان کاری دانستنه اند که فداییان اسلام در مورد کسروی اعمال کردند. من هنوز هیچ تجربه ایی در زمینه ارتداد ندارم. نمی دانم چرا بعضی از مردم مُرتد می شوند و وقتی تن به ارتداد می دهند چرا باید آنهارا کشت. تخصّص بنده فقط این است که همیشه وقتی دچار توپ شدگی می شوم ،دو سه بیت به ترانه هایی از نوع بالا اضافه کنم . با این حال شنیده ام در اسلام ، مُرتد به کسی می گویند که مثلا اوّل بهایی باشد ، بعد بیاید مسلمان شود و دوباره هوس بهایی شدن به سرش بزند. در شب گذشته نیزدر میان صحبت ها به گوشم خورد آن روز که شاه عباس دوم برای دلجویی از ملّامحسن فیض از اصفهان به کاشان آمد و آن حکم را در باره یهودی ها صادر کرد و بعد به قمصر رفت ، بعداز ملاقات با فیض عنوان می کند که اگر فقیه شهر خواسته ای داشته باشد ، شاه آماده اجابت است. ملامحسن برغم اینکه در سمت امام جمعه اصفهان ٬ خواه ناخواه نان دربار از گلویش پایین رفته و صابون دربار به تنش مالیده شده است٬ فرصت را غنیمت می شمارد و با مردانگی ٬درخواست لغو فرمانی را می کند که شاه در باره یهودی ها ی کاشان صادر کرده بوده است. بقیه ماجرا را خودتان در کتاب ها پیگیری کنید .
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 19:54 توسط حیدرعلی عنایتی بیدگلی |
|
|
وبلاگ پیام سبز که تازگی ها توانسته است خود را از شّر فیلترشدگی خلاص کند، امروز مقاله ایی دارد در باره فردوسی. در انتهای این یاد داشت با ذکر ابیاتی ٬ دین مداری حکیم توس مورد تاکید قرار گرفته است. به نظرحقیر در باره ی دین داری و چند و چون حال و احوال روحی و روانی هر کس٬اگر برای تحقیقی غیر جانب دارانه و بررسی دقیق سامانه تربیتی و فکری آن فرد،اقدامی صورت بپذیرد،کار خوبی است . ولی اینکه بخواهیم برای تعیین و تبیین جایگاهی معتبر برای فردی اندیشمند چون فردوسی ، درمیان مجموعه ارزش های حاکم بر یک جامعه ایدوئولوژیک و امنیّتی،زور بیخودی بزنیم ، بیشتر با آبرو و حیثیت او بازی کرده ایم . ( این کاری است که کتاب های درسی ما می کند ) فردوسی / حافظ / ابوعلی سینا / و... قطعا در عرصه دین و قرآن و اینکه بالاخره دین چیست و قرآن چه می گوید،غوطه های زیادی خورده اند. و چه بسا که دچار سرگردانی ها ی عجیب وغریب فراوان شده و در نهایت برای فرار از تنگناهای روزگار و ماندگار ساختن اندیشه و پیام اصلی خود ،یکی دوتا شعار دین داری هم داده باشند. چه امروز / چه دیروز / و چه پریروز ، انسان ها برای عبوراز هر مرزی احتیاج به گذرنامه دارند و داشته اند. یکی از پرسش های گذرنامه هم این این است که می پرسند : شما دارای چه دین و مسلکی هستید؟ وشما برای اینکه ازمرزعبور کنید، خودتان را خواه ناخواه پایبند به مسلک و مرامی نشان می دهید که سهولت رفتن را برای خودتان و زن و بچه اتان فراهم کنید. روزانه هزاران نفراز فرودگاه های ایران به این سو و آن سوی دنیا پرواز می کنند با گذرنامه « مسلمانی » . ولی خُب ما می دانیم که اکثرّیت مسافران (و احتمالا تعدای از حجاح)، وقتی با عجله وارد دست شویی فرودگاه می شوند، وایساده می شاشند.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 10:45 توسط حیدرعلی عنایتی بیدگلی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 16:49 توسط حیدرعلی عنایتی بیدگلی |
|
|
آدم ها در دو موضع دوست دارند حرف های مهم مهم بزند. شاید هم دوست نداشته باشند. ولی فکر می کنند هر وقت که در یکی از این دو مواضع قرار گرفتند ،لزوما بایدجوری حرف بزنند که در جاهایی دیگر چنین الزامی برای آنها درکار نیست. یکی کت و شلوار سِت و یکدست و شیک است که وقتی ما می پوشیم ، به این گمان گرفتار می شویم که حتما باید حرف زدنمان عوض شود . : لطفآ یک کیلو سبزی خوردن بدید . هیچ وقت کسی که با دم پایی بیاید از سبزی فروشی های اطراف نماز جمعه آران و بیدگل سبزی بخرد ، لهجه اش را به لهجه تهرانی نزدیک نمی کند و نمی گوید : « سبزی خوردن » . نهایتا اگر بخواهد بین سبزی سفره با سبزی آش تفاوتی قائل بشود ، می گوید : اسفناج بده / شوید بده / و... امّا به محض اینکه یک آرانی و بیدگلی کت و شلوار پوشید و آمد به بازار ، هم تغییر لهجه می دهد ، هم تغییر ادبیات . موضع دوم،تریبون است.ما وقتی پشت تریبون هم قرار می گیریم ،همین تمایل به طور اتوماتیک ،خودش را نشان می دهد که برای این و آن خط و نشان بکشیم. تریبون اصلا چیز خوبی نیست .اولا سن ،حدود یک متر بالا تر از نگاه مخاطب قرار دارد.یک و نیم مترهم تریبون را در نظر بگیرید : این می شود دو متر و نیم. خُب ! خیلی طبیعی است که ما وقتی دو متر و نیم بالاتر از دیگران ،آن هم بصورت ایستاده قرار داشته باشیم ، دلمان می خواهد فی سبیل استعلا سخن بگوییم. من ،شخصا همیشه از دو چیز دوری می کنم : یکی پوشیدن کت و شلوار شیک و تمیز و یک رنگ. و یکی هم تریبون. ولی در عصر پنج شنبه گذشته، خدایی اش گیر افتادم. و پشت تریبون ،چند تا حرف مهم مهم زدم. چند تا حرف مهم دیگر هم داشتم که چون وقت کم بود در اینجا بر زبان می آورم. ببینید عزیزان ! شاعر جماعت همیشه فقط برای خواندن شعرخودش به جلسات دعوت می شود. هیچ وقت کسی یک شاعر را برای شنیدن شعر دیگران به جایی دعوت نمی کند. شاعران اصولا حوصله ندارند شعر دیگران را گوش کنند. وقتی هم که روی صندلی قرار می گیرند مدام در این فکر هستند که چه زمانی نوبت شعر خوانی خودشان خواهد رسید و با آنکه می دانند هیچ مخاطبی در دل ،او را همراهی نمی کند ، وقتی رفتند اون بالا،دیگر نمی خواهند بیایند پایین . بنابراین وظیفه مجری این است که با شعر خوانی های بی مورد،حوصله ی مخاطب را بیش از حد لازم سر نبرد. دستگاه اکو و سیم برق و مسئول پخش اکو هم اصلا چیز خوبی نیست که روبروی چشم مدعوین باشد. دو ساعت تا سه ساعت ، آدم بخواهد بنشیند ، نعمت الله عنایتی را نگاه کند ،دیگر شب خوابش نمی برد . وقتی سن ،پرده و جایگاه پسله داشته باشد باید این مجموعه درجایی مخفی شود که جلوی چشم بیننده نباشد. دستگاه موسیقی هم همین طور.نوازنده و دم و دستگاهش نباید درست وسط سن قرار داشته باشد. شما دقّت داشته باشید وقتی یک شاعر بیش از دو دقیقه قابل تحمِل نباشد،چطور ممکن است حضور کس دیگری برای دو سه ساعت برای کسی که روی صندلی سالن نشسته است ، عذاب آور نباشد ؟ در رفت . باور کنید در رفت . مجید فرزاد مهر را عرض می کنم . درعصر پنج شنبه گذشته در تالار ارشاد ،هنوز نشسته و ننشسته از جایش بلند شد و فرارکرد . مجید فرزاد مهر وقتی به جلسه وارد شد ،سر راست آمد بغل من در ردیفی نشست که هیچ کس دیگری نبود. من هم داشتم خوشحال می شدم که دارم از تنهایی میام بیرون .ولی هنوز دستش دردست من بود که ناگهان از جایش بلند شد و دررفت. عموما من در این مواقع شروع می کنم به بالا کشیدن دماغ تا اگر بویی/چیزی غیرعادی در فضا شناور بود ،من هم از آنجا دور شوم و در مظان اتهّام قرار نداشته باشم . ولی آن روز هیچ چیز مشکوکی حسّ نمی شد. مجید فرزاد مهردو سه سال است که خودش مدرسه آموزش شهروندی دایر کرده است و کلّی فیس و افاده که دارم نسل نوینی از فرزندان آران و بیدگل می سازم. ( رویش نمی شود بگوید : اصلاح نژاد یا تعویض تخم و ترِکه )
: دو غزل می خونم یکی آزاد . یکی هم یه جور دیگه . این حرف به طور کلّی در ابتدای حضور یک شاعر در پشت تریبون نباید بر زبانش جاری شود. شاعرحق ندارد در جلسات رسمی شعر و ادب ،بیش از یک قطعه شعر بخواند .و اگر خواست بخواند لزومی ندارد از قبل اعلام کند. وقتی اعلام کرد همچنین قصدی دارد، از همان ابتدا مخاطب منتظر شروع شعر دوم اوست . و در بین این دو شعر، مدام سرش را تنگ گوش بغل دستی اش می برد و حرف می زند. در ضمن غزل ، غزل است .آزاد و در بند ندارد. سال ها قبل اخوان یک چیزهایی به نام غزل آزاد سروده است .ولی هیچ وقت این شناسنامه به طور جد برای این گونه شعر ،هویتّی به همراه نداشت.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 21:3 توسط حیدرعلی عنایتی بیدگلی |
|
|
پاسخ : درخانواده ما کسی با سواد و دانش ارتباطی نداشت و این کسری همیشه چون کابوس با من همراه است . من هنوز به یاد ندارم مستقیما به سراغ شاهنامه رفته باشم . یک بار هم در سال اول سیکل اول دبیرستان یک نسخه شاهنامه خریدم از بس وزن سنگینی داشت از آن خوسم نمی آمد دورش انداختم . لذا اگر امروز شاهنامه را روبروی من قرار بدهند و از من بخواهند پنج /شش بیت انتخابی آن را بخوانم غیر ممکن است بدون تپق و اشتباه بخوانم . ولی کتاب هایی را که در باب شاهنامه نوشته شده است عمدتا می خوانم.و بدیهی است آشنایی من با ابیات و داستان ها و نگاه و نگرش فردوسی به دنیا و به ایران از طریق مطالعه همین کتاب هاست. دانشمندان ایرانی درصد سال گذشته نسبت به شاهنامه کوتاهی نکرده اند. ولی من فکر می کنم تا انتهای تاریخ هم می توان از این چشمه خرد نوشید .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 19:7 توسط حیدرعلی عنایتی بیدگلی |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 16:30 توسط حیدرعلی عنایتی بیدگلی |
|
|
« امروز آنچنان در مقصود از خلقت برای فاطمه و بالعکس شک کردیم که خانم اخوان از بر پایی بزرگداشت این روز برای یتیمان بی مادر تردید داشت . هر چه بود واژه مادر، فقط در پس بغض او ، در جاری اشک چشمانش معنی می شد . روز مادر بر دکتر فریور مبارک باد »
پیامک مقداد نمکی در نیمه شب روز مادر ....................................................................... امروزصبح با کوفتگی شدید بدن و پلک هایی متورّم ازخواب بیدار شدم .عادت معمول ما کویر نشینان این است که از خوابیدن درمجاورت باد کولر کمتر پرهیزمی کنیم و در طول تابستان هم دچارسرما خوردگی هستیم .پیلی پیلی خوران،صبح را به عصر رساندم.عصر یادم آمد که امروز روز زن است. ما البته با عیال از این تعارف ها نداریم . ولی امروز با خود گفتم به او نگفته بروم بیرون، کادویی/ هدیه ایی / ... برایش بخرم. باور کنید نه تنها جیب تمام لباس هایم که حتی بنگه های تنبانم را هم وارسی کردم ،پولی در آن یافت نشد که نشد. با این حال موقعی که داشتم از خانه حارج می شدم ،با لحنی آمرانه به او سفارش کردم تا دیر نشده است برود بازار چند قواره چادری مرغوب بخرد تا در شب های آینده برویم خدمت بانوانی که بالاخره حق گردن ما دارند و عرض تبریکی. ( ژست ارباب منشانه ایی که موقع صدور سفارش برای خود گرفته بودم ،خیلی دیدنی بود ) . بعد راهی کاشان شدم.خیابان بهشتی / روبروی سپاه : نمایشگاه تابلوهای پروین موّحدی تعدادی کار تازه درکنار تعدادی از کارهای قبلی اش در فضایی که ظاهرا برای این قبیل فعالیت های هنری ایجاد شده است ،کنار هم قرار داده شده بود. دردالانی زیر زمینی/در وسط باغجه ایی . از او خواستم کمی صدای موزیک را کم کند تا توضیحات او را در باره کارهایش بهتر بشنوم. جواب داد که این حداقل صداست و کم نمی شود. حالا سه راه برایم باقی مانده بود . یاباید سرم را پایین می انداختم و خدا حافظی نکرده می آمدم بیرون . یا از او باید درخواست می کردم کلّا دستگاه موزیک را خاموش کند. که البته احتمال داشت این درخواست هزینه بالاتری را به من تحمیل کند .( مثلا در محترمانه ترین شکل ممکن جواب بدهد، متاسفم ! ) . راه سوم هم این بود که با کمی لبخند روز زن را به ایشان تبریک بگم و سوالاتم را در باب کارهایش طرح کنم. حدود بیست تابلویی که در نمایشگاه قرار داده شده بود ، تمام رنگ و روغن بود. روستا و طبیعت.و یکی دو کار فانتزی . یکی از تابلوها نیز بخشش حضرت زهرا ( س) را به یک زن فقیر نشان می داد. دو تابلو هم با عنوان « خورشید خانم » قیافه های ساده و بدون لایه ی زنانی را نشان می داد که دف در دست داشتند بر بالای سرشان. با وجود بی پولی به سرم زد یکی از این دو تابلو را بخرم برای هدیه به یکی از دوستان .و خریدم . نسیه . و با همان ژست . از آنجا برگشتم به شهر خودم تا زود برسم به خانه بوستان نرجس آران و بیدگل . بچه های بی سرپرست،خودشان برای خودشان جشن روز مادر را گرفته بودند تا از سرکارخانم گلابچیان نیز تقدیر کرده باشند. احتمال می دادم دکتر فریور و خانم اخوان هم آنجا باشند. دو سه سال قبل به یک مجلس روضه خوانی و عزاداری دعوت شده بودم . شب بود. موفعیکه رسیدم یک روحانی منبر بود و دقایق آخرمنبرش بود.وقتی من و دوستانم نشستیم ،مدّاحی هم که قرار بود بعد از روحانی ،برنامه داشته باشد ،وارد شد و تشویر زده و شتاب ،کنار ما نشست. من هاج و واج به او خیره مانده بودم که چرا اینجوری است . چیزی حدود دو سه دقیقه گذشت . روحانی عبایش را جمع کرد تا از منبر به پایین بیاید که ناگهان مدّاح با سرعتی غیر قابل قبول برای جمعیّت حاضر و ناظر ، ازجایش بلند شد و به سمت منبر خیز برداشت و میکروفون را از دست روحانی کشید و هنوز آخوند بد بخت روی منبر بود که او زیرش کشید ...( ها برو که رفتیم ) . مجلس بزرگداشت روز مادر، امروز در خانه بوستان نرجس خیلی دلنشین و بی رنگ و ریا بود. علاوه بر دختران نوبالغ و مربّیان ،تعدادی از اعضای هیئت امنا و هیئت مدیره بودند. همکار فرهنگی مان سرکار خانم فاطمه حاجی زاده تسّلط ماهرانه ایی در اجرا داشت. آقای احمد یزلانی واقعا زیبا قرآن خواند. دکتر کبرایی صحبت کرد. حاجی محمد اسلامی /حاجی حسین تمسکی / حیدر ایمانیان / مهندس ابراهیمی /آقای ذکایی / آقای شفیعی / سرهنگ ارباب پور/ مقداد نمکی و دیگرانی بودند. آفتاب ملایمی در حال غروب بود . و آرامش معنوی زیبایی درعروق برگها و گل های باغچه حیاط خانه نرجس می دوید. من و دکتر فریور کنار هم نشسته بودیم .و در چند قدمی ،خانم اخوان با لباسی متمایز در کنار دختران و خانم ها قرار داشت. سخنرانی که دعوت شده بود، کمی در باب چهره عمومی نظام هستی و عظمت زهرا ( س ) در میان مجموعه آفرینش سحن گفت و کمی هم با ادبیات بچه ها سخنرانی کرد. بعداز سخنران، یک دکلمه ی ده دقیقه ایی توسّط یکی از دختر بچهّ ها قرائت شد. و بعد، از دکتر فریور در خواست شد که برای جمع ، صحبت کند. دکترفریور با طمانینه از جایش بلند شد،سه پله ایوان را بالا رفت ، پشت تریبون قرار گرفت،و وقتی لب باز کرد، سخنران قبلی برای خداحافظی ٬ موقعیت ناشناسانه ٬ ازجایش بلند شد که برود. ( در حالیکه او می توانست موقع اجرای دکلمه از جلسه خارج شود ) دکتر فریور وقتی متوّجه شد که سخنران قبل ازخودش ،در حال رفتن است ،خود را از پشت تریبون کنارکشید. از پله ها پایین آمد .با او دست داد . دو قدم مشا یعتش کرد .و بعد برگشت و شروع کرد به ایراد سخن .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 1:46 توسط حیدرعلی عنایتی بیدگلی |
|
|
صحبت های آقای محمد فیروزی پور فرماندار محترم شهرستان آران و بیدگل درنشست سالانه انجمن ادبی جوان کویر آران و بیدگل در عصر پنج شنبه 21/ اردیبهشت / مطابق معمول صمیمیّت و یکزنگی خاصّ خودش را داشت و بدیهی بود که تواضع خالصانه آقای فیروزی پور فضای حاکم برجلسه را با سیّالیت و گشادگی همراه می ساخت . دیروز انجمن ادبی جوان کویر شش ساله شد. و آقای فیروزی پور ضمن ستایش از استعدادهای جوان ادبی و هنری شهرستان ، این توصیه را خطاب به آنها فراموش نکرد که در کارهای هنری و ذوقی خویش پدران زحمت کش و مادران رنجدیده ی این شهر فراموش نشوند و تلاش شود تا در قالب هنر ، به ارجداشت این عزیزان پرداخته شود. فرماندار آران و بیدگل خیلی سعی کرد تا لحن کلامش مغایرتی با شعرهای جوان پسند امروز نداشته باشد، ولی یاد آور شد که ماندگاری کسانی چون فردوسی و سعدی و حافظ و مولانا به واسطه رهایی آنها از قید هوس ها و تمّناهای حقیرانه است . در ششمین جشن تولّد انجمن ادبی جوان کویر که بنا به گفته آقای فیروزی پور در سال های اخیر پیشرفت قابل توجهی داشته است ، پیشکسوتان شعر و ادب کاشان و آران و بیدگل / استاد صائم کاشانی / استاد شهاب تشکری آرانی / محمد دهقانی آرانی / عباس علیجان زاده آرانی و شاعر جوان مهمان / شرافت / حضور داشتند. در مجموع جلسه خوبی بود. ولی من داشتم از تشنگی می مُردم و یک لیوان آب در جلسه نبود. قبلا هم عرض کرده ام تصوّر و درک من از روابط امروز آدم ها هنوز هم یک تصوّر دهاتی است .و خیلی زود از دیدن بعضی رفتارها به حیرت می افتم. دیروز اگر آب نبود ،من چشمم کورباید از جایم بلند می شدم می رفتم در یک جایی از اداره ارشاد ، ( نظیر آبدارخانه یا بقالی سر کوچه ) می گشتم ، آب پیدا کرده و رفع عطش می کردم. ولی در تمام دو ساعت و نیمی که روی صندلی ردیف اوّل نشسته بودم ، مدام با خود فکر می کردم: اینجا آران و بیدگل است. امروز هم بیست و یکم اردی بهشت است و پنجاه و دو روز از بهار گذشته است . در شهری گرم و خشک مثل آران بیدگل ، وقتی پنجاه و دو روز از بهار بگذرد ، معنی اش این است که هوا گرم است و باید آب خوردن در دسترس مهمان باشد. گیرم که کسی دچار تشنگی هم نباشد ، وجود یک پارچ آب روی میز مجری ، یا روی تریبون و... طراوت می بخشد و حال و هوا را عوض می کند. .. .. حیرت آور تر اینکه من گمان می کردم اگر یکی دو بار از مسئولین جلسه تقاضای آب کنم ،آنها حال و روز مرا درک خواهند کرد و خواهند فهمید که من حال و جون بلند شدن یا اعتماد به نفس لازمه را ندارم که خودم از روی صندلی بلند شوم و دنبال آب بگردم . محمد حسین ارشدی بیدگلی/یکی از شاعران انجمن ادبی جوان کویر / دیروز در جلسه حضور نداشت. مجری اعلام کرد که ایشان به دلیل برگزاری امتحانات دوره فوق لیسانس خود در زنجان به سر می برد ، لذا نیابتا یکی از اشعار او را در پشت بلند گو خواند . این درحالی بود که همان شعر در پنجمین گاهنامه انجمن که در میان حاضرین توزیع شده بود ، به چشم می خورد. همین کار مجری نیز به اعتبار اینکه ایرانی ها وقتی عهده دار میزبانی می شوند، اصولا خود را قراموش می کنند ،حیرت بدوی حقیر را دو چندان ساخت که این شعر خوانی و اعلام اینکه ایشان در زنجان در حال برگزاری امتحانات ترم خود هستند ، چه ضرورتی دارد؟ ولی آقای فیروزی پور در صحبت های خود کوتاه نیامد و دو مرتبه از شاعر گرانمایه شهر استاد محمد عظیمی بیدگلی نام برد و برای ایشان که در بستر بیماری زمین گیر است، آرزوی سلامت کرد . از لابلای صحبت هایش می شد فهمید که گاهی به عیادت او نیز می شتابد.
آقای پیغمبر برایم نان بیاور یا نه ، برای غصّه ام پایان بیاور
تا خواهرم گیسو فروش این قبیله است بر سفره های خالیم ایمان بیاور
بی فلسفه حرفی بزن از درد مردم چیزی شبیه شعر من عریان بیاور
وقتی نجیب ایل مان فرزند نوح است فرقی ندارد سنگ ، یا طوفان بیاورد
با اینکه هرگز سیب و گندم را ندیدم امّا برای باورم شیطان بیاور
گفتی که من می آورم را ه رهایی من کافرم ، امّا تورا قرآن ! بیاور
دو واژه ی « سفره خالی » و « ایمان » نمود و نماد مفاهیمی است که به شدّت ازهم تنفّر دارند . طنز و تعریض و کنایه این دو مفهوم ( وقتی که در یک عبارت قرار می گیرند ) گاه ازعصیان و طغیان سر در می آورد و بی جهت نیست که شیخ ابوالحسن خرقانی آن سفارش معنی دار را به پیروان خود می کند. اکثر قریب به اتفاق شاعرانی که درگیری هایی ذهنی با جهان هستی دارند، هسته اعتراض خود را روی این دو واژه بنیان می نهند و بعد می روند سراغ میوه ممنو عه و این که چرا از روز ازل چنین سرنوشتی برای بشر خلق شد و اینکه اصلا خدا چکاره بود که ما را در این مسیر قرار داد و ... کار بدی هم نیست. البته اگر خوب و هنرمندانه بیان شود. ( تُرکه یه بار با عصبانیّت و خُلق تنگی وارد خونه میشه ،یه کارد بر میداره میره تو دست شویی ، میزنه ماتحت خودش را پاره می کنه، خانواده از او می پرسند چرا چنین بلایی سر خودش درآورده ؟ جواب میده : بابا سگ هی صداشو برای من بلند کرده ...!!!) منظورم این است که آدمیزاد وقتی در تنگنا قرار می گیرد و از کوره در میرود ٬ممکن است خیلی کارها دست خودش بدهد. متاسفانه شعر اعتراضی امروز ایران که وانمود می کند متاثّر ازجهان بینی خیاّم و جسارت بزرگ منشانه حافظ است ،خیلی کم به اسلوب و هنچارهای هنری این دو شاعر بزرگ پایبند است . این نکته راهم باید اضافه کنیم که قرار گرفتن بسیار افراطی این دو مفهوم در شعر بیست ساله اخیر ایران به عنوان هسته اصلی نگاه شاعردر شعر، کم کم دارد کارش به ابتذال می کشد.در واقع می توانیم بگوییم نوعی عصیان و طغیان بی خاصیّت را تداعی می کند. از اینها گذشته وقتی ما در بیت اوّل با صراحت و استهزاء مطلق چنگ در صورت مفهموم « پیغمبر » که نماد ایمان و دعوت بشر به سوی ایمان است ،می کشیم و با اعتراض از بی نانی سخن می گوییم ، چه لزومی دارد دوباره در بیت دوم این مفهوم را تکرار کنیم ؟ « گیسو فروشی » نیز اشاره ی روشنی به درماندگی و عسرت زندگی حضرت ایوّب ( س ) دارد که در اینجا درست به کار گرفته نشده است. خداوند اتفاقا برای سنجش ایمان پیغمبرخود ،انواع مصیبت ها از ناداری و تنگ دستی و از کف رفتن سرمایه غنی مادی و مرگ زود هنگام پسرانش تا بیماری و زمین گیر شدگی را برای او نازل کرد و در نهایت وقتی آن حضرت حریم ناموسی خود را در موقعیت وهن و تعرّض می بیند ، مرگ خود را از خدا طلب می کند. و این معنا چنین نیست که ما برای زیر سوال بردن موقیعت پیغامبری مورد استفاده قرار دهیم.اصل و بن مایه این اتفاق در مسیر دیگری قرار دارد سوای آن مسیری که شاعر از آن استفاده کرده است. در همین غزل دو بار از واژه های نظام عشیره ایی استفاده شده است : قبیله / ایل . و این در حالی است که هر دو پیامبری که در حوزه مرکزی این دو حادثه قرار دارند ، پیامبرانی هستند با پیام جهانی . و فراتر از ایل و قبیله . حتی واژه « نجیب » در بیت چهارم از بار ادبی و تاریخی و اسطوره ایی خود که لزوما باید در اینجا حامل آن باشد برخوردار نیست . می دانید چرا ؟ برای اینکه در هیچ کجا فرزند نوح نبی ( س ) با صفت نانجیب معرفی نشده است. او گمراه بوده است . باید به قرینه از کلمه ایی استفاده می شد که بیانگر هدایت و درست رفتاری باشد. « سنگ » هم یاد آور سنگسار کردن گناه کارانی چون زانی و زانیه است .من بعید می دانم در داستان طوفان نوح و انحراف فرزندش این قبیل چیزها آمده باشد. محممد میرزازاد ه آرانی را من به عنوان یک شاعر دیر شناختم . اصلا تا پنج / شش سال قبل او را جایی ندیده بودم که ازشاعری اش خبر داشته باشم. نمی دانم چقدر درس خوانده است. چقدرمطالعه دارد . ولی از آن آدم هاست که زده است به سیم آخر. و در این در گیری و جدالی که در غزل بالا ( غزل ؟!) ملاحظه می فرمایید ،این عبارت عامیانه : « فلو فلو فلونش که غصّه این دنیا را بخورد » را به شکل حماسی و زیبا بیان کرده است. شعر جسورانه ایی است . ولی فاقد جهان بینی دارای چفت و بست. و فقدان این جهان بینی به دلیل عدم توجه دقیق او به مفاهیمی است که در هنگامه شورش های ذهنی به او هجوم می آورد. با همه این احوال او دیروز وقتی برای خواندن شعرش پشت تریبون قرار گرفت ،ملاخظه کردو به جای واژه ی « پیغمبر » چیز دیگری را بر زبان آورد . ( فکر کنم : دل خسته یا چیزی شبیه به همین ) مسن ترین شاعری که در عصر پنج شنبه تالار ارشاد شعر خواند ، آقای حسین سلطان محمدی بود . در توصیف مادر . .......................................
یاد آوری: این پست در ساعات پایانی پنج شنبه شب نوشته شد . ولی تعطیلی اینترنت قرار دادن آن را به آغاز روز شنبه موکول کرد.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 0:0 توسط حیدرعلی عنایتی بیدگلی |
|
|
یک : بهتردیدم مجموعه مطالبی که بین من و شما در باب کتاب ارزشمند شما ( شرحه / شرحه ) می گذرد در قالب این پست ارائه گردد تا دوستان بنده نیز، بهتر در جریان کار قرار گیرند. دو : از اینکه در حین مطالعه برخی از نوشته های حقیر ناچارهستید بعضی عبارت ها را مرور کنید ، شرمنده هستم .من در این شهر با آدم هایی سروکار دارم که زبان دیگری غیراززبان یادشده حالیشون نیست. سه : در اینجاابتدا کامنت اولیه حضرتعالی قرار می گیرد . بعد کامنت امروزتان و درپایان توضیحات حقیر در باب نحوه صفحه بندی کتاب : نویسنده: فرزاد اقبال
سلام /من در حدی نیستم که یادداشتی بر کتاب گرانقدر شما بنویسم. ولی شما خودتان بهتر می دانید که ایجاز و فشردگی کلام سهراب به حدی است که اگر بیان شاعرانه در پشت واژه ها قرار نمی داشت خواننده را فرار ی می داد.
اگه مطلبی بود من همینجا دنبال میکنم. ممنون از وقت گذاشتنتون.
.................................................................... توضیحات حقیر : کتاب شرحه شرحه / شرح اشعار سپهری / چاپ اول / سال 88 بعداز صفحه 16 دچار نقص می شود . به طوریکه از صفحه 17 تا 64 در این کتاب موجود نیست.
و سطر اول صفحه شصت و پنج این است : « رفتن به ایوان دانش هم اشاره به تحصیلات دبیرستانی و دانشگاهی ....» مجددا از صفحه صد و هفتاد و هفت یعنی از این جمله به بعد « این چنین زندگی جریان می یابد » برو تا صفحه دویست و هشت،به گونه ایی مفقود گشته است که حتی به عنوان « اوراق گمنام » هم نمی توان درصدد احیایش برآمد! از صفحه چهارصد و شانزده به بعد هم سه چهار صفحه ایی نیست. تعدادی هم اوراق تکراری در لای بقیه مطالب به چاپ رسیده است که من برای طی کردم مسیر درست مجبور شدم از کتاب خارج کنم. قربان شما . بیستم اردیبهشت / ۱۳۹۱ حیدر علی عنایتی بیدگلی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 11:25 توسط حیدرعلی عنایتی بیدگلی |
|
|
شب های اردی بهشت را از دست ندهید. هوای دشت های آران و بیدگل در این شب ها ،با خود زندگی می آفریند. تعجب آور است این همه نسیم خوشبورا خداوند از کجا برای ما می فرستد؟ این ماه با این همه ابهّت و شکوه اون بالا چه می کند ؟ چقدر ستاره ! چقدر متن سورمه ایی آسمان! آدمیزاد غیرازبخل و حسد و عداوتی که مدام درآن می سوزد،یک سری بیماری های ناشناخته هم دارد که نه خودش از آن سردر می آورد ،نه دیگران،نه دکترو پزشک.و نه خدا. و نه رمال و جادوگر . ولی شب های اردیبهشت دشت های آران و بیدگل کمک می کند تا این درد ها تعدیل یابد. الان توت های خوبی هم بر درخت ها نشسته است. توت هایی که به لحاظ درشتی تنه به تنه خرما می زند. شیرین تر ازقند. ولی شما می دانید که توت رونش دارد. در این شب ها مردمی که صحرارا برای گشت و گذار انتخاب می کنند ،معمولا گوشت لوبیا تنوری ،زیاد می خورند با نان سنگک . ولی بعداز خوردن گوشت لوبیا نباید نوت زیاد بخورید. بعداز شام اگر خواستید در دشت بمانید تا می توانید چایی داغ بخورید. توت را بگذارید برای روز دیگر چاشت.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 13:10 توسط حیدرعلی عنایتی بیدگلی |
|
|
ضمن عرض تسلیّت خدمت استاد برومند جناب آقای دکتر عبدالرّ ضا مدرّس زاده و خانواده محترم ایشان به استحضار می رساند :
مجلس ترحیم زنده یاد آقای اصغر کهکشانی ( ابوی همسر آقای دکتر مدرّس زاده )
سه شنبه / 19 اردیبهشت/ ساعت بیست و یک تا بیست و دو و نیم در مسجد صفاری ( خیابان بیست و دو بهمن ) کاشان بر گزار می شود.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 18:49 توسط حیدرعلی عنایتی بیدگلی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| آرشیو موضوعی |
|
یادداشت های ساختار آموزش و پرورش آران و بیدگل فرهنگ و ادب و هنر انتخابات دهم آران و بیدگل در (( و اما بعد...)) |
|
RSS
|